X
تبلیغات
میتیل ... در خوابگاه دختران
میتیل ... در خوابگاه دختران
گر تو برانی به که روی آوریم ........
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 توسط میتیل |
 " ممکن است کسی بتواند مرا اغوا کند ، اما هرگز نمی تواند مرا مجبور به انجام کاری کند !! "

این جمله بالایی یکی از جملات جالب کتاب بابالنگ درازه که به طرز عجیبی در مورد من صادقه !
گاهی به طرز شگفت انگیزی ذهن آدم خالی از همه چیز میشه مثل من که الان صفحه رو بالا اوردم و بعد از خط دوم دیگه هیچ چیزی برای نوشتن به ذهنم نمیرسه :دی
به صورت کلی توی دانشگاه لااقل من روزهای بدون اتفاقی رو میگذرونم و هرچقدر که یک سری از آدم ها بعد از برگشتن به خونه حرف دارن برای گفتن از خوابگاه و خاطره دارند که تعریف کنند ، کم پیش میاد که من چیز خاصی رو در روزمرگی های زندگیم پیدا کنم تا در موردش صحبت کنم ....
خلاصش اینکه شما الان میتونید بگید تو که حرفی برای گفتن نداری غلط میکنی بیای وبلاگ بزنی :دی
ولی خوب همیشه هم اینطوری نیست ولی این روزها ظاهرا این جوریه دیگه !!
اتفاقاتی که توی این هفته و هفته قبل افتاده ، اینا هستند :
مهم ترین اتفاق اینه که توی هفته پیش من ارائه واسط رو دادم تا یک بار بزرگی از روی دوشم برداشته بشه !
بعدم اینکه فردا آخرین سری از امتحانات تمام نشدنی سه تا آزمایشگاه این ترمم رو میدم تا دیگه با خیال راحت (!!!) بشینیم امتحانای اصلی خودمون رو بخونیم ... به این دلیل میگم تمام نشدنی که هر آزمایشگاهی دو تا امتحان کتبی و عملی داره و سه تا آزمایشگاه میشه شش تا امتحان که خیلی جالب به نظر نمیرسه !
آخر هفته ای که گذشت رو توی خونه گذروندن که اتفاقاتش به این صورت هستند :
دندون دخترخالم درد میکرد !
دستم رو پشه ویروسی زده بود که هدیه ای از روز آخر توی خوابگاه بود .. دو تا آمپول زدم :دی
و دیگه این که حالا اینجام و تا هجدهم هم اینجا باید بمونم ...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 توسط میتیل |
بهار دانشگاه خیلی زیباست ....
همون بهاری که من توی اون نوشتن وبلاگم رو شروع کردم ،
بیشتر از یک ساله که از شروع نوشتن این روزمرگی هام میگذره و من ...
قبلا میخواستم حتما در شب ۳۱ فروردین که نوشتنم رو شروع کره بودم یک پست بذارم ،
و یه کمی مرور خاطرات داشته باشم ،
اما اعتراف میکنم که یادم رفت ...
به خاطر آوردن مناسبت ها تقریبا برای من غیرممکنه و اگر که تولدم هم یه روز تقریبا خاص نبود ،
هیچ تضمینی وجود نداشت که به یادش بیارم ،
و اگه که میخواید بیشتر تعجب کنید براتون میگم که تولد هر کدوم از دوستام که باشه ، بقیه بهم یاداوری میکنن
و علی رغم گذشتن سه سال در جوار هم اتاقیام من به جز سیما که تولدش نزدیک منه ،
تولد هیچ کدوم از بچه های دیگه رو بلد نیستم .... در حقیقت اینا رو برای این نگفتم که بهشون افتخار میکنم ...
همین طوری گفتم ...
به هر صورت امسال از سال قبل سال بهتری بود قطعا ...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 توسط میتیل |
چند روزی هست که پپشت سر هم اتفاقاتی میفتاد که دیگه داشت عصبیم میکرد ...
امروز آخرین ظرفیتم هم پر شد و میخواستم بیام اینجا پست بذارم و با یه چنین کلماتی شروع کنم :
" من هیچ وقت توی زندگیم به بدشانس بودن یا خوش شانس بودن اعتقادی نداشتم ،
ولی دیگه کم کم داره باورم میشه که آدما لااقل توی یه برهه هایی از زندگی پشت سر هم بد شانسی یا خوش شانسی میارن و انقدر این روند ادامه پیدا میکنه که دیگه اسمشون برای همیشه یه آدم خوش شانس یا برعکس میمونه ...
و الان من واقعا رو دور بد شانسی هستم "
در همین حین که داشتم این جمله ها رو توی ذهنم ردیف میکردم ، یه چیزی توجهم رو جلب کرد ،
یه کمی از راهی که رفته بودم رو برگشتم و تصمیم گرفتم از یه نفر سوال کنم !
و نتیجه این شد که من واقعا " بی دقتی "خودم رو بد شانسی تلقی میکردم !
نمیگم شانس وجود نداره !
ولی الان دیگه فکر میکنم یه کمی هم این ما هستیم که به وجودش میاریم !
شخصا خودم رو میگم . 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 توسط میتیل |
سرعت آنرماله !!!

منطقی نیست که وقتی روی یه سایت کلیک میکنیم بی درنگ بیاره !!

نمیدونم چی شده !!!

مشکوکه !!

حالت نرمال اینه که : 1. کلا نت قطع باشه که از همه نرمال تره !!

                          2. وایرلس قطع باشه ولی با کابل بشه وصل شد !

                          3. سرعت در حدی باشه که جیمیل رو بزنی و

                           بری یه فنجون چایی از داخل اتاق بریزی بیاری جلوی 

                           کامی بخوری !!


*******

پی نوشت: میخواستم یه چیز دیگه بنویسم حسش نیومد ! یعنی حس و حال جمله بندی نیومد ایشا.. یه موقع دیگه می نویسمش !

نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم اردیبهشت 1392 توسط میتیل |
ساعت 1:23  بامداد ...

به لحظات ملکوتی(!!!) ِ رفتن نزدیک میشیم ...

صرفا جهت یادبود ...

نوشته شده در تاريخ جمعه ششم اردیبهشت 1392 توسط میتیل |
اندر فواید خونه اومدن وسط ترم خیلی چیزا میشه گفت :

اول اینکه تا یه مدت با مرور خاطرات خونه ، دیگه دل آدم برای خونه تنگ نمیشه ابدا !!

بعدم اینکه توی انتخاب اون دو راهیایی که دو پست پیش در موردش صحبت کرده بودم

خیلی آدم مصمم میشه !!

سوم هم اینکه میتونی برگردی به مخاطبان فرضی وبت بگی :

" دیدی پیش بینی پست خونه قبلی درست از آب در اومد ؟؟ دیدی؟؟"


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 توسط میتیل |
" ما بالاخره این کتاب را نوشتیم ، ما میگوییم بالاخره این کتاب را نوشتیم و شما می گویید خوب که چه ؟ ولی شما که بیشتر از چهار سال نیست که یک کتاب را می نویسید و تمام نمی شود ! فوقش سه سال و نیم بنویسید و تمام نشود نه چهار سال  .... که به راستی چهار سال زمان زیادی است و در چهار سال میتوان یک لیسانس گرفت و در چهار سال می توان یک بچه سه سال و سه ماهه داشت ...
خوب یادم هست کی شروع به نوشتن این کتاب کردیم ... یک روز سرد پاییزی بود ، البته آن قدرها هم سرد نبود ، یک روز نسبتا سرد پاییزی بود ، خورشید داشت از لابه لای برگ های نارنجی درختان غروب میکرد و ما فکر کردیم چقدر خوب است که وقتی خورشید از لابه لای برگ های نارنجی درختان غروب میکند ، بنشینیم و یک کتاب گسسته بنویسیم ؛
بعد این کتاب هی نوشته نمیشد ، یعنی نوشته میشد ولی آرام آرام .... ما روزها دور هم مینشستیم و چای میخوردیم با بیسکوییت ساقه طلایی و البته گاهی اوقات هم قهوه میخوردیم با کیت کت و این وسط ها هم یک سوالی چیزی طرح میکردیم ...
"

این مقدمه بهترین کتاب کنکوریه که من تا به حال داشتم و دیدم و البته الان هم دیگه معروف ترین کتاب گسسته کنکوره !
راستش اومدم راجع به نتایجی که از این مقدمه میشه گرفت بنویسم ... و دیدم هر کسی دوست داره میتونه نتیجه ها رو خودش در بیاره و ارزشمند بودن این نتایجم به اینه که روشون فکر کنیم و خودمون متوجه بشیم ...
به هر صورت  اون کتاب گسسته بالایی باعث شد که من لذت درس خوندن رو به معنای واقعی کلمه بچشم ...
و معجزه ای که نحوه تدریس میتونه توی علاقه آدم به یه درس بذاره رو بفهمم ...
پشت کتاب هم یک جمله جالبی نوشته بود :

 " با این کتاب احتمال " فهمیدن " گسسته از احتمال گل زدن به دروازه خالی بیشتر است !"
دلم میخواد اگه یه روزی شروع به اینجام یک کاری کردم در مرحله اول لذت بردن از انجام اون کار و به بهترین شیوه انجام دادنش برام مهم باشه و بعد در مراحل بعدی پول در اوردن ....


برچسب‌ها: معرفی بهترین کتاب گسسته کنکور
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 توسط میتیل |
کاشکی یکی بود که توی این دوراهی های زندگی آدمها سر دو راهی وای میساد میگفت فلانی برو اون وری حالشو ببر .... یکی که کامل آینده رو میدید و میدونست چه اتفاقایی میفته ...
اما حالا که یه همچین کسی وجود نداره همش ما باید بشینیم جلوی دو راهی و بر اساس احتمالاتی که معلوم نیست چند درصد به حقیقت میپیونده حساب کنیم ببینیم قراره ته این قضیه چی بشه !
و آیا اساسا ظرفیت این رو داریم که پامون رو توی اون یکی راهی که فکر میکنیم درست تره اما سخت تر بذاریم یا نه !
و نکته مهم تر اینکه آیا اساسا اون یکی راهی که فکر میکنیم درست تره ، واقعا درست تره یا نه !!
و در این گونه موارد است که مغز مبارکمون ارورِ لینکر میده ! دیگه فکر کنید قضیه تا چه حد حاده که ارور لینکر میده ! کاش لااقل یه چیزی تو مایه های دیباگ ارور میداد ...
اون موقع میشد یه کاریش کرد ...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 توسط میتیل |
در راستای تلاش برای عدم کاهش وزن ! (دقت کنید من دیگه امیدی به افزایشوزن ندارم!!) بعد ازعید تلاش کردم هرگونه ترشی لواشک تمر آلوچه و از این قبیل رو ممنوع کنم!
حالا بعد از یک رژیم سخت اومدم خونه و قره قوروت سفید و لواشک و آلبالوی نمک زده به من دادن!!
فکر کنم  باید یه رژیم دور بودن از خونه هم بذارم!
معمولا آخرین روزهایی که توی خوابگاه هستیم، دیگه نفس کشیدن سخت میشه و وقتی که پای آدم به خونهه میرسه انگار راحت تر میشه نفس کشید !!
خوب احتمالا اگز که 47  کروموزومی بودید هم فهمیدید که من الان توی خونه هستم ..

این روزها این حس رو دارم که توی هیچ جایی حس راحت بودن نمیکنم... الان رو نبینید که میگم راحت میتونم نفس بکشم ، اگر که دو روز اینجا بمونم و باز هم همچین حسی داشته باشم میشه روی این قضیه حسابی باز کرد !


نوشته شده در تاريخ شنبه سی و یکم فروردین 1392 توسط میتیل |
برای آدم هایی که عینک میزنن خواب دیدن موهبت خوبی هست ... چون توی خواب همه چیز رو میشه بدون عینک خوب و زیبا و قشنگ دید ...
گاهی دلم میخواد دنیایی رو که توی اون همه دوست دارند به هم ضربه بزنند رو توی خواب ببینم و ببینم که همه چیز اون طور شده که باید میشده .... و همه چیز خوب و زیبا و قشنگ شده مثل خواب هایی که بدون عینک زیبا ترند ..
این روز ها یه خونه تکونی اساسی کردم ،
همیشه فکر میکردم وقتی که قراره آدم یه چیزی رو که مدت های مدیدی انجام میداده بذاره کنار باید یه سونامی توی زندگیش اتفاق بیفته یه اتفاق غیر معقول بیفته تا بتونه اون کار رو ترک کنه ...اما ...
من یه روز صبح مثل همیشه بیدار شدم مثل همیشه رفتم سراغ کارم و وقتی که تموم شد ... حس کردم دیگه نمیخوام اون کار رو انجام بدم ...
بنابراین ... خیلی خیلی عادی دیگه انجامش نمیدم ...
و دیدم هر فرایندی توی زندگی به این شرط ارزش انجام داره که آدم با انجام اون حس خوبی بهش دست بده ...
و وقتی اون حس خوب به آدم دست نمیده ... نباید درنگ کرد ... رهاش میکنه ...

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ