میتیل ... در خوابگاه دختران
مگر میشود زندگی مرا به هم ریخته آفریده باشد ؟ ..... خدای دانه های انار....
نگارش در تاريخ جمعه نهم خرداد 1393 توسط میتیل
فرودین 1391  ، اولین پست از وبلاگم رو گذاشتم ، در زمانی که بی اغراق ، بدترین دوران زندگی " تحصیلی" من بود ، و سایه این " زندگی تحصیلی " چنان روی زندگی شخصی من افتاده بود که در اون زمان همه چیز از نظر من سیاه و گرفته میاد .... همه چیز ...
موضوعاتی که در اون تاریخ ها نوشتم شاید خیلی کم غمگین بودند ، خیلی خوب بودند ، گاهی شاد بودند 
اما من فقط خودم میدونستم که اونا فقط برای خروج از فضای تلخی هست که در اون گرفتار شدم ...
الان که به دورنمای اون زمان نگاه میکنم ، چیزی که میبینم فقط تنهایی و بی پناهی یک دختر تنهاست که تنها مشکلش در اون زمان ، این بود که کسی نبود اون رو راهنمایی کنه ...
و اون دوران ، دوران سخت عبور از نوجوانی به جوانی بود ، که شاید باید زودتر طی میشد ، اما قبل از آن ،اونقدر غرق در درس بودم که بقیه مسائل برام اهمیتی نداشت ،
و  ناگهان پرده ها کنار رفته بود و من میدیدم که همه زندگی خودم رو درس خواندم بدون شوق و امیدی ، مثل یک وظیفه؛ 
و بدتر از همه  اینکه از خیلی از علایقم گذشته بودم ، تقریبا از همه چیز ...
و این شد که دیگر نمیتوانستم درس هایی را که از آنها متنفر شده بودم بخونم ، حتی برای یک لحظه  
و این شد آغاز بحران تحصیلی که پیامدهایش را حتی الان هم میبینم 
این نوشتن برای من خوب بود ، 
روزهای خوبی داشتم ، خیلی از پست هام رو دوست داشتم ،
اما اونا برای دوران سختی بودند که مدت هاست سپری شده و شاید هنوز پروانه از پیله خارج نشده باشه اما 
میدونم که الان دیگه فهمیده برای خارج شدن باید تلاش کنه و قدر این تلاش رو میدونه
اما الان حس میکنم ، دغدغه من برای نوشتن مثل اون موقع ها نیست و دیگه بهتره این موضوع رو خاتمه بدم ،
شاید گاهی بنویسم ، اما خیلی وقته دیگه به نوشتن فکر نمیکنم .

نگارش در تاريخ چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 توسط میتیل
دوچرخه سواری رو وقتی کلاس اول بودم یاد گرفتم ، اون سال تابستون بیشتر از هر وقت دیگه ای خونه مادربزرگم موندیم و روزها من و دخترخالم با دوچرخه اون از اول یه کوچه خیلی دراز تا آخرش رو میرفتیم ...
دوچرخه طبیعتا مال اون بود و من اولش اصلا نمیتونستم خودم رو روی دوچرخه نگه دارم ،
بعد از یک هفته تمرین و پاره کردن دو تا کاسه زانو ، بالاخره یاد گرفتم و بعد از اون انگار مسیر سر بالاییِ یادگیری که خیلی سخت طی میشد توی سرازیری افتاد و از فرداش انواع روش های ایستاده دوچرخه سواری ، دوچرخه سواری با یک دست ، با هیچ دست و... رو تمرین میکردیم ،
شاید بهترین تابستون عمرم بود ...
و یکی از اون خاطره هاییه که با یاداوریش ته دلم  یه چیزی تکون میخوره ...
شاید به این دلیل که یه کاری انجام دادم که دوستش داشتم ...

نگارش در تاريخ جمعه چهارم بهمن 1392 توسط میتیل
این روزا فعالیت بخش " ثبت موقت " وبلاگ خیلی بیشتر از مطالب عمومی هستش که منتشر میشه ،
و راستش مطالب اونجا رو بیشتر و بیشتر از چیزی که اینجا مینویسم دوست دارم ،
داریم وارد ترمِ احتمالا _ ان شاالله_ آخر میشیم و فکر میکنم انرژی منم داره به انتهای خودش نزدیک میشه ،
یکی رو میشناختم که چند هفته پیش میگفت : باورت میشه دانشگاه داره تموم میشه ؟ من که از همین الان عزا گرفتم ، خیلی دلم تنگ میشه "
و اون تنها کسی بود که من دیدم یه همچین نظری داره .... همه خسته هستن و نیاز به یه استراحت دارن.
ولی یه دفعه فکر کنید چه جالب میشد اگه تو یه دانشگاه دیگه درس خونده بودم _ که با احتمال اندکی کاملا ممکن بود _ بعد یه روز میرفتم بازار _مثلا _ و دوستای الانم رو اونجا میدیدم _ شاید فقط نگاه میکردم ولی اصلا نمیدیدم _ و اونها رو نمیشناختم و راحت از کنارشون رد میشدم ، یه سری دوست دیگه داشتم و یه سری درس دیگه و یه مسیر دیگه .... 

*****

دو دقیقه بعد نوشت : و الان نگاه کردم ، شاید اصلا اون گوشه سمت چپ وبلاگم _ اگر وبلاگی وجود داشت _ اون عکس رو با انگشتر خواهر کوچیکه سیما توی انگشتم نداشتم .

نگارش در تاريخ دوشنبه سی ام دی 1392 توسط میتیل
و سیاوش گفته بود : حق دارید دیگه بهم اعتماد نکنید ، با اون افتضاحی که قبلا بار اوردم ،
و حق دارن بهم اعتماد نکنند ...
علی رغم همه صحبت ها حرف ها ، پدر و مادر ها حق دارند در مورد زندگی بچه هایی که بیست سال از بهترین سال های عمرشان را صرف آنها کردند تصمیم بگیرند ...
فقط ای کاش عاقلانه تصمیم بگیرند.

نگارش در تاريخ شنبه بیست و هشتم دی 1392 توسط میتیل
بهم گفت : خوش آمدی ، عیدت مبارک ،
با لبخند گفتم مرسی ، بعد ازش رد شدم و زیر لب گفتم :عید ؟!؟
الان متوجه شدم عیده ، چقدر بده که زمان رو گم کنم ...

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 توسط میتیل
سر کلاس زبان پارسال ، استاد خاطره جالبی میگفت که در نهایت با این جمله به پایان رسید :
" تفکری که شکل گرفته رو نمیشه تغییرش داد "
حالا اون داشت در مورد یه پسر 20 ساله حرف میزد ، تا حدودی همین طوره ، فکر کنید 20 سال با یه تفکر زندگی کرده باشی ، چطور میشه دیگه تغییرش داد ...
حالا تصور کنید داریم در مورد یه آدم 60 ساله حرف میزنیم ، اگه تغییر دادن تفکر یه آدم 20 ساله که هنوز دوره بلوغش کاملا به پایان نرسیده و تفکرش هنوز به طور کامل شکل نگرفته و در حال رشده ، سخت باشه ،
تغییر دادن تفکر یه آدم 60 ساله با احتمال 99.999999999% غیر ممکنه ...
حالا اگر یه آدم 60 ساله منطقی به تور آدم بخوره خوب است و مبارک .
اما باید از روزی ترسید که یه آدم 60 ساله رو ببینی که اولا تفکراتش مزخرف باشه ثانیا فکر کنه از همه عالم و آدم بیشتر میدونه ...
اگه یه همچین آدمی رو دیدید بهتون تسلیت میگم ... چون احتمالا از دستش میمیرید .

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 توسط میتیل
به نظر من کسی که پایین عنوان کتاب مورد علاقه مینویسه : بوف کور ،
آدم مزخرفی باید باشه ،
پی نوشت : من اصلا روشن فکر نیستم .

نگارش در تاريخ پنجشنبه نوزدهم دی 1392 توسط میتیل
چندین روز پیش امتحان آزمایشگاه ریزپردازنده بود ، 
بچه ها صحنه رو اینطور توصیف میکردند :
اسیست اومد توی کلاس ، رو به بچه ها ایستاد و یه نفس عمیق کشید و گفت :
" امروز ..... روز آخریه که من تو این دانشگاهم...
   و میخوام ... تلافی همه امتحانایی که دادم رو در بیارم ..."
از نیم ساعت آینده اون امتحان خبری در دست نیست ... جز اینکه بچه ها موفق شدن زنده از سر جلسه بیرون بیان که خودس موفقیت کمی نیست ...
و ظاهرا الان که نمره های آزمایشگاه اعلام شده ، اسیست آز کاناداست نمیدونم شایدم سوئد بود ...
به هر حال باید نیمه پر لیوان رو دید :
چه خوبه که من ترم پیش آز میکرو پاس کردم ...

نگارش در تاريخ جمعه سیزدهم دی 1392 توسط میتیل
دیشب در مورد شعر و شعرا نوشتم و امروز همین طوری ییهو یک لینکی دیدم که متعلق به شاعری نه چندان ناشناخته بود - البته برای اهالی شعر نو نه من -
دوستش نداشتم ، افکارشان را دوست نداشتم ، طلبکار بودنشان را دوست نداشتم ...
و دوست دارم از این به بعد سعدی ام را بخوانم و دور اهالی شعر سپید را یک خط قرمز بکشم ...
آن ها درست میگویند : فقط خودشان خودشان را میشناسند ...
و نمیدانم چطور میخواهند با شعر اندکی از غم های دنیا را کم کنند در حالی که خودشان از همه غمگین ترند...

نگارش در تاريخ پنجشنبه دوازدهم دی 1392 توسط میتیل
آفرین استاد حرف بزن ، در مورد بازار کار بگو ، تجربیاتت ، اینکه چیکارا کردی ...
اصلا من کیف میکنم وقتی داره حرف میزنه ...
اگه هنوز متوجه نشدید دارم ریکورد گوش میدم و استاد داره خارج از کتاب حرف میزنه و من دارم کیف میکنم که ریکورد داره جلو میره بدون گفتن یک کلمه حرف بدرد بخورد ...
من یه همچین آدم عاشق علمی هستم ...

هاها رفت آب بخوره الان ...

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ